آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 12 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

جوجه های مامان

سرماخوردگی مامانی

دو روزه که سرما خوردم.من معمولا سالی یه بار سرما میخورم.اوایل بارداریم سرما خوردم دیگه نباید مریض میشدم. انگار دو هوا شدم.نمیدونم تو اتاقمون این همه هوای سرد از کجا میاد.پنجره هارو کیپ کردیم ولی فایده نداره.خیلی گرم و سرد میشم.چند روزم پیاده روی کردم لباس گرم نپوشیدم. یه روزش سردم شد.همه مسیرم تو سایه بود.ولی از رو نرفتم کاپشن نپوشیدم. دیروزم با اهورا و مامانش رفتیم پیاده روی.بازم لباس گرم نپوشیدم. بعدش رفتم خونشون.اونجا بود که کم کم بیحال شدم.   از دیروز حالم خرابه.البته الان کمی بهترم.سوپ و شیر گرم میخورم.چشم چپم بدجوری آبریزش داره.طوری که کمی پف کرده.شروع میکنه به آبریزش دیگه بند نمیاد.عطسه های وحشتناکیم میزنم. ...
7 آذر 1392

یه حادثه

گل پسرم مامان بزرگ برای عاشورا میره خونه عمه تا بتونه بره سر خاک برادرش.متاسفانه شبش رو پله تعادلشو از دست میده و میخوره زمین.استخون دستش بد جوری میشکنه.(کمی بالاتر از مچ) نزدیکای صبح بود که این اتفاق افتاد.بیمارستان اونجا میگه باید عمل شه.بجای اینکه برسوننش اینجا میبرنش پیش شکسته بند.اونم کلی دستشو میکشه که مثلا استخونو جا بندازه و آتل میگیره.دیگه دکترم نرفت.چند روز بعد که از دستش عکسبرداری میکنن میبینن جا نیفتاده.دستشم کلی ورم کرده بود. دکتر میفهمه که رفته پیش شکسته بند کلی ناراحتی میکنه.آتلشو عوض میکنه و میگه باید جراحی شه.چند روز درگیر دکتر و بیمارستان بودن که بالاخره به یه دکتر دیگه معرفیش میکنه.اونم سریع جراحیش کرد.(سه شنبه پن...
7 آذر 1392

جوجه من و جوجه عمو

جوجه جون وقتی میخواستم خبر بارداریمو به مامان بزرگ و زنعمو بدم یه جورایی نگران بودم.آخه عمو اینا یه کوچولو مشکل داشتن و تحت نظر دکتر بودن.با فاصله شیش ما بعد از ما ازدواج کردن.گفتم نکنه ناراحت بشن.ولی همون روز که میخواستم بهشون بگم خبر رسید که زنعمو بارداره. کلی ذوق کردم. آخه دو سال چشم انتظار بودن. شبش با اهورا اینا رفتیم خونشون.اولش لو ندادم.ولی بهم مشکوک شدن زنعمو و مامان اهورا وقتی فهمیدن خیلی ذوق کردن.جالبیش اینجاس که سن بارداریمون یکیه.جوجه های هردومونم پسره.ولی ممکنه تو یه روز به دنیا نیاین.امیدوارم هر دوتون سالم و نیمه اولی باشین. مامانی خوبه یه همبازی داری. ...
7 آذر 1392

ماجرای خونه و ماشین

از اواخر مرداد من و بابایی اومدیم خونه مامان بزرگ اینا.بالاخره بابایی یه کار دولتی پیدا کرد.کار آزاد و شرکتی فایده ای نداره.چون تکلیف کارش کاملا مشخص نبود خونه نگرفتیم.قبلش شهرستان زندگی می کردیم.نذاشتن به موقع خونه رو برای فروش بذاریم.تو پاییز گذاشتیم که بازار راکد بود.نه سرمایه ای داشتیم نه مشتری برای خونه پیدا میشد.مجبور شدیم ماشین نازنینمونو برای خونه بفروشیم.خیلی حرصم گرفت.اگه خونه رو به موقع برای فروش میذاشتیم مجبور نمیشدیم ماشینو بفروشیم.هنوزم غصه ماشینو میخورم.یه خونه نزدیک مامان اینا گرفتیم.البته یه ماشین دیگه گرفتیم.ولی یه کوچولو سرمون کلاه گذاشتن.کمیم خرج داره.بابایی گفت نمیخوامش.الان ده روزه که اونم فروش نمیره.بی ماشین شدیم. ...
7 آذر 1392

سالگرد

پسر گلم امروز سومین سالگرد ازدواج مامان و باباس. حیف بابایی پیشم نیست. دیروز رفت ماموریت.فردا برمیگرده. منم از دیروز اومدم خونه مامان.تا وقتی بابایی بیاد. ایشالا سال دیگه شما هم پیش ما هستی و سه تایی جشن میگیریم. ...
4 آذر 1392

زلزله

جوجه همین الان زلزله اومد.رو زمین نشستم تکیه دادم به مبل که دیدم شروع کردم به تکون خوردن.این چندمین بار تو چند روز گذشتس که زلزله میاد.البته تو عراق زلزله اومده اینا پس لرزه هاشه.این اولین باری بود که حسش کردم.خونه خودمون چون رو زمینه مشخص نیست.خونه مامان اینا چون طبقه سومه مشخصه.مامان اینا باور نکردن تا دیدن لوستر تکون میخوره.بعد اونام حسش کردن. صدای در واحدای دیگه میاد که انگار دارن میرن تو حیاط..شهرای نزدیک مرز شدیدتره.تو شهرای مرزی مردم شبا رو بیرون میمونن. الان باباییم اس داد که اونجام زلزله اومده شدید.مردم اون شهر شبارو بیرون میمونن.باباییو عجب موقعی فرستادن ماموریت. مامان زنگ زد خونه عمه ببینه اونجا چه خبره.جواب نمیدن.هم...
4 آذر 1392

بوجود اومدن جوجه

جوجه جون بار اول آزمایشم منفی شد.یه ماهی طول کشید تا خودتو نشون دادی. ناراحت نشیا همیشه دوس داشتم بچه اولم دختر باشه.بابایی هم دوس داشت.وقتی آزمایشم مثبت شد بابایی پسرم گفتناش شروع شد! هنوزم نفهمیدم چطور شد تغییر عقیده داد.ولی من احساس میکردم دختری.میگفتم مادر حس میکنه بچه ش چیه!ولی حس من درست کار نکرد! هفته پونزده(چهارشنبه ده مهر) برای تعیین جنسیت رفتیم.تا شب معطل شدیم.بابایی بازی فوتبالو از دست داد.رفتیم تو ماشین گفتم پسری.بابایی هم شروع کرد بوق زدن تو خیابون! احساس کردم دکتر جنسیتتو مطمئن نگفت.مرکز بهداشتم که رفتم صدای قلبتو گذاشت گفت به دختر میخوره! بابایی کلی بهش برخورد.یه ماه بعدش(دوازده آبان)دوباره رفتم سونو که گ...
3 آذر 1392

تابستون غم انگیز

جوجه کوچولو مامان بزرگم (مامان مامانی)چند ماهی بود که خیلی مریض بود.البته یه چند سالی بود که مریض شده بود.حتی یه بارم سکته کرد.این اواخر خیلی حالش بد شده بود.همش بیمارستان بستری بود.مدتی هم که خونه بود مامان و خاله ها نوبتی ازش مراقبت میکردن.خیلی براش ناراحت بودیم.دیگه اصلا حرف نمیزد.خیلی ضعیف شده بود.خونه مامان بابایی که بود دوباره بستری شد.بعد از چند روز که دکتر نا امید شد برش گردوندیم خونه دوباره شب اینقد حالش بد بود که باز بستریش کردن. سه هفته بستری بود.ماه رمضونم شروع شده بود.ولی باز نوبتی دختراش میموندن پیشش تو بیمارستان. بالاخره شب نوزده رمضان(پنج مرداد) وقتی تو مسجد نماز میخوندیم خبر دادن که فوت شده.نزدیک دو صبح رسیدیم خونشو...
3 آذر 1392

اولین حرکات جوجه

جوجه کوچولوی من شما اولین تکونت سه شنبه شب بیست و یکم آبان 92 بود.البته خیلی کم بود.خیلی هم محسوس نبود.فرداش روز تاسوعا بود. تقریبا تا جمعه گذشته اول آذر حرکاتتو حس نکردم.تا امروز سوم آذر که تکونات بیشتر و محسوس تر شد.طوری که میدیدم شکمم تکون میخوره!ولی لگد زدن نبود.مثل نبض قوی بود. یادم رفت این خبرو به بابایی بدم! مامانی خیلی خوشحال میشم تکون میخوری.خیالم راحت میشه که سالمی. دوست دارم عزیز دلم. ...
3 آذر 1392